دین و آیین بزرگمهر وزیر انوشیروان - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 16:26
بزرگمهر وزیر دانشمند انوشیروان پادشاه ساسانی پیرو دین زرتشت بود . او از دین خود دست برداشت وییرو دین حضرت عیسیxa0(ع)xa0شد و به دیگران گفت که در کتاب ها خواند ه ام که در آخر الزمان پیامبری خواهد آمد که نام
زنجیر عدالت - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 16:26
روزی که انوشیروان عادل تصمیم گرفت که برای عدالت زنجیر درست کند تا سهل الوصول تر و گسترده تر شود، جارچیها موظف شدند در کوچه پس کوچه های همه بلاد بگردند و همه از زن و مرد و پیر و جوان را از این لطف بزرگ
سه سوال - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:18
مرد زاهد در حالیکه خمیده روی زانوهایش نشسته بود به پادشاه که کنارش ایستاده بود نگاه کرد و گفت: " تو پاسخت را گرفته ای".xa0دیروز اگر به ضعف من دل نمی سوزاندی ، زمین را برای من بیل نمی زدی و به راه خود می
عشق و مورچه - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:18
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید کهمشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا xa0کنی به وصال من خو
مردی که می خندد - تاریخ: 1398/3/18 ساعت: 18:18
مردی که می خندد ( ویکتورهوگو)زمستان آن سال سردترین فصل سرد در میان سالهای متمادی بود.در ساحل جزیره پرتلند با اضطراب و شتاب وسایل را بار کشتی می کردند.جزیره کلاً خالی از سکنه بود اما این گروه ده نفره ک
حاجیان آمدند - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
حاجیان, آمدند, با تعظیم شاکر از رحمت خدای رحیم جسته از محنت و بلای حجاز رسته از دوزخ و عذاب الیم آمده سوی مکه از عرفات زده لبیک عمره از تنعیم یافته حج و کرده عمره تمام باز گشته به سوی خانه سلیم من شدم س
ریاضی - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
پسرم می پرسد : چرا باید ریاضی, بخوانم ؟ دلم می خواهد بگویم لازم نیست بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است.... xa0 برشت
وضع بهتر - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
با مردم، مهربانم به سنت ایشان، كلاهی اطو شده بر سر میگذارم میگویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند و میگویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم... xa0 تنگ غروب،مردان را گرد خود میآورم ما یكدیگر را "نجیبزاده"
لطف - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
به همه آن چيزها كه حس مي كني, به همه آن چيزها كه احساسشان مي كني كمترين اهميتي نده؛ گفته است بدون تو نمي تواند زندگي كند تو اما بينديش كه در ديدار دوباره تو را به جا خواهد آورد؟!... لطفي در حقم كن و خ
زیبایی - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
در باغ بي برگي زادم و در ثروت فقر غني گشتم وازچشمه ايمان سيراب شدم ودر هواي دوست داشتن دم زدم ودر آرزوي آزادي سر برداشتم ودر بالاي غرور قامت كشيدم واز دانش طعامم دادند واز شعرشرابم نوشاندند واز مهر نو
انسانیت - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
در حالی که ما نیز آگاهیم حتی نفرت از فرودستان هم چهره را زشت می کند, حتی خشم از ستم نیز صدا را خشن می سازد, نتوانستیم خود ،انسان باشیم.
اسبان دونده و گرد و خاک به هوا برخاسته - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
موقع نماز صبح پیامبر بعد از سوره حمد بلافاصله آیات سوره عادیات را خواندند.والعادیات ضبحا ... یاران پیامبر که تا آن موقع این سوره و آیات آن را نشنیده بودند بعد از نماز با تعجب از پیامبر پرسیدند اینها چ
بندگی - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
ابراهیم ادهم گفت: وقتی غلامی خریدم , گفتم:چه نامی؟گفت:تا چه خوانی. گفتم:چه خوری؟ گفت:تا چه دهی. گفتم: چه پوشی؟ گفت:تا چه پوشانی. گفتم: چه کنی؟ گفت:تا چه فرمایی. گفتم: چه خواهی؟ گفت: بنده را با خواست
عباس محمدپور - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
عباس, محمدپور,
روزی مورچه - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:14
حضرت سلیمان از مورچه, ای پرسید: در مدت یکماه چقدر دانه می خوری؟مورچه گفت:سه دانه.پس او را گرفته در جعبه ای کرد و سه دانه به همراهش نهاد.بعد از گذشت آن مدت حضرت سلیمان جعبه را باز کرد و دید که فقط یک و
زاهد و ...(کلیله و دمنه) - تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 14:06
زاهدی را پادشاهی کسوتی داد فاخر و خلعتی گران مايه.دزدی آن در وی بديد,درآن طمع کرد و به وجه ارادت نزديک او رفت و گفت: می خواهم تا درصحبت تو باشم و آداب طريقت درآموزم. بدين طريق محرم شد بر وی. زندگانی برفق می کرد تا فرصتی يافت و جامه تمام ببرد. چون زاهد جامه نديد دانست که او برده ست. در طلب او روی بشه...
خاطره - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 23:14
[unable to retrieve full-text content]
ارزش - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 23:14
[unable to retrieve full-text content]
معلم - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 23:14
[unable to retrieve full-text content]
گریز از مرگ - تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 0:52
[unable to retrieve full-text content]در زمان حكومت حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ ، مردی ساده اندیش، در حالی كه سخت ترسیده و وحشت كرده بود و چهره‎اش زرد و لبهایش كبود شده بود به سرای سلیمان ـ علیه السلام ـ پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: «ای سلیم&#15