خرید بک لینک

بزرگمهر وزیر دانشمند انوشیروان پادشاه ساسانی پیرو دین زرتشت بود . او از دین خود دست برداشت وییرو دین حضرت عیسی (ع) شد و به دیگران گفت که در کتاب ها خواند ه ام که در آخر الزمان پیامبری خواهد آمد که نام او محمد (ص) است و اگر من در زمان او باشم نخستین کسی خواهم بود که به او می گروم و اگر در زمان او نباشم امیدوارم که در روز حشر جزء امت او باشم . شما هم این وصیت را به فرزندان خود بکنید تا به بهشت برسید . این خبر به گوش انوشیروان رسید او به عمال خود نوشت که به محض رسیدن این فرمان بزرگمهر را درغل و زنجیر کنید و به در گاه ما بفرستید . خبر در پارس پیجید که بزرگمهر را فردا خواهند برد حکما و علما نزد بزرگمهر آمدند و به او گفتند که تو ما را از علم خودت بهره مند کردی و دراین راه از هیچ چیزدر یغ نکردی ، تو برای ما ستاره ی در خشانی بودی که را ه راست را به ما نشان دادی ، تو آب خوش ما بودی که مارا سیراب کردی ، حالا که پادشاه بر تو خشم گرفته است و تو را می برد و تو هم از آن حکیمان نیستی که از راه راست برگردی پس یادگاری از علم خودت به ما بده ، بزرگمهر گفت:

شما را وصیت می کنم که خدای عزوجل را به یگانگی بشناسید و او را اطاعت کنید و بدانید که او اعمال خوب و بد شما را می بیند و آن چه را در دل دارید می داند و زندگانی شما به فرمان اوست و وقتی هم که بمیرید بازگشت شما به دست اوست و حشر و قیامت و سوال و جواب و ثواب و عقاب خواهد بود .

نیکی کنید که خداوند عزوجل شما را برای نیکی آفرید و بدی نکنید که بد کننده زندگی کوتاهی خواهد داشت . پارسا باشید و چشم و گوش و دست و فرج از حرام و مال مردمان دور بدارید و بدانید که آن جا باید بروید هرچند که زیاد زندگی کنید .

لباس شرم بپوشید که لباس ابرار است و راست گفتن پیشه کنید که روی را روشن دارد و مردم افراد راست گو را دوست دارند و آدم راست گو هلاک نمی شود. از دروغ گفتن دوری کنید که آدم دروغگو هرچند که گواهی راست دهد ولی از او نمی پذیرند. و حسد کاهش تن است و برای حاسد هرگز آسایش نیست که با تقدیر خداوند دائم در جنگ است و اجل نیامده این حسد است که مردم را می کشد.

انسان حریص راحت نیست زیرا او چیزی می طلبد که شاید برای او مقرر نشده باشد.

هرکس می خواهد زنش پارسا گردد گرد زنان دیگر نگردد و مردمان را عیب نکنید که هیچ کس بی عیب نیست و هرکس نسبت به عیب خود نابینا باشد در واقع نادان ترین مردم است . از خوی بد دور باشید که آن بند گران است که بر دل و پای انسان زده شده است . انسان بدخود همیشه در رنجی بزرگ است و مردم هم از او می رنجنند . ولی انسان نیک خوی هم این جهان را دارد و هم آن جهان را و در هردو جهان ستوده است . هرکس سنش از شما بیشتر باشد او را بزرگتر بدانید و حرمت او را نگه دارد . به امید اعتماد نکنید طوری که دست از کار بکشید . بدانید کسانی که شهرها و روستاها و بناها و کارریزها را ساختند و غم این جهان را خوردند همه را گذاشتند و رفتند و همه ی آن چیزها کهنه و فرسوده و مدرس شد.

این هایی که گفتم کافی باشد می دانم که دیدار ما به قیامت خواهد بود.

چون بزرگمهر را پیش شاه آوردند شاه گفت ای بزرگمهر تو که وزیر ما بودی و اداره ی امور مملکت ما به دست تو بود چه شد که از دین پدران خود دست برداشتی و به مردم وانمود کردی که این پادشاه و لشکر و رعیت به را ه راست نیست ؟ غرض تو این بود که ملک را برمن بشورانی ؟ تو را به گونه ای خواهم کشت که هیچ گنهکاری را تا کنون این گونه نکشته ام مگر آن که توبه کنی و به دین آبا و اجدادی خویش باز گردی تا تو را عفو کنم که حیف است حکیمی مثل تو کشته شوی.

بزرگمهر گفت : زندگانی ملک دراز باشد مردم مرا حکیم و دانا و خردمند می دانند حالا که من از تاریکی به روشنایی آمده ام به تاریکی برنمی گردم که دراین صورت نادان و بی خرد باشم. شاه گفت می گویم گردنت را بزنند . بزرگمهر گفت : داوری که پیش ا و خواهم رفت عادل است و رحمت خود را از تو دور خواهد کرد . شاه خشمگین شد و گفت او را ببرید تا بگویم با او چه کنید . چون خشم شاه فرو نشست گفت حیف است او را بکشم پس دستور داد او را در خانه ای تنگ و تاریک مثل گور زندان و غل و زنجیرکنند و لباس خشن بپوشانند و هرروز دو قرص نان جو و یک کفه نمک و سبویی آب به او بدهند و خبر چینان وضعیت او را مرتب گزارش دهند. دو سال گذشت روزی صدای او را نشنیدند به شاه خبر دادند و شاه دستور داد زندان او را باز کنند و او را نزد وی ببرند بعد از باز شدن در زندان همه دیدند که او قوی وسرحال شده است و به جای لاغر شدن سرحال تر شده است . از او پرسیدند چگونه در میان این همه سختی و مشقت این گونه سرحال و روبه راه هستی ؟ او گفت که برای خود معجونی ساخته بودم که از شش چیز بود و هرروز کمی از آن را می خوردم تا به این وضع ماندم . گفتند ای حکیم آن معجون را به ما بیاموز . گفت: اول اطمینان حاصل کردم که هرچه خداوند تقدیر کرده است پیش می آید ، دیگر آن که به رضای او راضی شدم سوم لباس صبر پوشیدم که برای محنت هیچ چیز مثل صبر نیست چهارم اگر صبر نکنم ناشکیبا یی هم نکنم پنجم وقتی که فکر کردم به مخلوقاتی که وضعی بدتر از من دارند شکر کردم ششم از خداوند سبحان ناامید نشدم که ساعت تا ساعت فرج دهد . این گزارش ها را به شاه رساندند و او گفت چنین حکیمی را باید کشت و دستور داد او را کشتند و مثله کردند.

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 16:26

صفحه بندی