...
بعد از این برای تو می زنم.اگر شایسته تو نیست مرا ببخش.تو کریمی و می دانی چه باید کرد.خوب است که کسی در مسجد نیست.اگر کسی بیاید مرا از خانه تو هم بیرون می کند.پیرمرد دلشکسته اشکهایش جاری شد.شروع به نواختن کرد و اشک ریختن.وقتی گرم نواختن شد سرودهایی هم که یادش می آمد می خواند.به دور و بر خود هم توجهی نداشت.در عالمی بود که خودش هم نمی دانست چه می کند.رباب زدن آن هم در محراب مسجد!پیرمرد مشغول کارش بود.عاقبت از خستگی و ناتوانی سر بر زمین گذاشت و به خواب رفت.خادم مسجد با شنیدن صدای رباب او به شبستان آمده بود و او را در آن حالت دیده بود و به سخنان او گوش داده بود.دید دلش راضی نمی شود پیر دل شکسته را ملامت کند او را به حال خودش گذاشته بود.یکسر به خانقاه شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد.خادم مسجد آمد و هر چه را دیده و شنیده بود برای شیخ گفت.شیخ ابوسعید گفت همیجا باش تا ببینم چه پیش می آید.خادم نشست و ابوسعید به درس پرداخت.در این موقع مردی وارد مجلس شد و کیسه ای که همراه داشت جلو شیخ گذاشت و گفت:در این کیسه پولی است که آنرا نذر کرده ام بویسله شما به مستحقی برسد.حالا حاجتم روا شده.شما آن را به مستحقش برسانید.این را گفت و رفت.شاگردان شیخ دیده بودند که گاهی از این پول ها که می رسد سهمس به آنها می رسد.همه امید بهره ای از آن را داشتند.اما شیخ کیسه را به خادم مسجد داد و گفت:بیا, این کیسه متعلق به پیر 1 است که از همه مستحق ترست.به او برسان و نگو از کجا رسیده.بگ این مزد کاری است که برای خدا کرده ای.او خود برای تو فرستاده.بع از این هر وقت باز درمانده شدی همین جا بیا و با خدا سخن بگو.اما چون مردم این کار را بد می دانند در مسجد تار نزن.سازت را ببر در خانقاه ابوسعید و بنواز.آنجا خانه درویشان است و کسی با تو کاری ندارد.خادم آمد و صبر کرد تا پیر چنگی بیدار شد.آنوقت کیسه پول را جلو او گذاشت و حرفهای شیخ را تکرار کرد.پیر چنگی خوشحال شد و سر به سجده گذاشت و خدا را شکر کرد.گفت:خدایا!خوب خدایی هستس,از هر استادی بهتر قدر ساز را می شناسی.تو را سپاس و دیگر برای هیچکس جز تو نمی نوازم.کیسه برداشت و رباب را زیر لباس خود پنهان کرد و از خادم هیچ نپرسید و دیوانه وار به راه افتاد.خادم گفت:پدر جان یادت باشد هر وقت خواستی نماز بخوانی و با خدا راز و نیاز کنی به مسجد بیا و هر وقت خواستی رباب بزنی به خانقاه شیخ برو.پیر چنگی نگاه ملامت باری به خادم کرد و گفت:شیخ ابوسعید کیست؟شیخ اگر مرد باشد خو.دش هم همه کارش را می گذارد و می آید برای خدا ساز می زند.این را گفت و خادم را در تعجب گذاشت و رفت.
این روایت شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در دیوان مثنوی معنوی مولاناجلا الدین مولوی نیز آمده است با اندک تفاوتی.در آنجا مولوی می گوید پیر چنگی به قبرستان رفت و برای شادی مردگان نواخت و روی قبری به خواب رفت.و در سوی دیگر خلیفه وقت عمربن خطاب به خواب می بیند که ندایی به او می گوید به قبرستان رو که بنده خوبی از ما در آنجاست و او را تحفه ای ده.وقتی خلیفه به آنجا می رود و سراغ از بنده خاصی می گیرد که خدا او را یاد کرده و نمی بیند جز پیر چنگی را, متوجه می شود که آن مرد خود همین پیرچنگی است.
برچسب:
نویسنده: آریا احمدپور