خرید بک لینک

مرد تارزنی بود که کاری غیر از نواختن رباب بلد نبود.در جوانی در شادی های مردم شرکت می کرد و می نواخت و از این کار پولی به دست می آورد .زندگی می کرد و حالا پیر شده بود.دیگر آن شور و نشاط همیشگی را نداشت و خریدار ساز و آوازش کم شد و کسی او را برای مجلس دعوت نمی کرد.روز به روز کسب و کارش کسادتر می شد.مرذم اسمش را پیر 1 گذاشته بودند.پیر در شهر نیشابور زندگی می کرد.در آنجا مطرب بودن شایسته نبود.بیشتر مردم متعصب بودند و نوازندگی جز در مراسم عروسی خریدار نداشت.مردم به گدا صدقه می دادند ولی به مطرب نه.می گفتند این کار گناه دارد.پیر چنگی به دوره گردی افتاده بود.اینجا و آنجا می نشست و رباب می زد و هر که ذوقی داشت و او را خوش می آمد به او چیزی می داد.اما این خورده ها برای پیر زندگی نمی شد.در همین زمان که اوضاع خوبی نداشت حاکم شهر عوض شد.حاکم نو نیز خیلی متعصب بود و می گفت این کارها در کوچه بی معناست و حرام است.

نه کسی بانگ ربابش می خرید نه به نان دادن ثوابش می خرید

یک روز پیرمرد گرسنه مانده بود و مانده بود کجا برود و گدایی کند.او که گدا نبود و ورباب زدن را هنر می دانست اما دیگر مشتری نداشت و از او هیچ کار دیگری ساخته نبود.دلش شکسته بود و نمی دانست چه کند.ربابش را برداشت,زیر لباس پنهان کرد و آمد در مسجد بزرگ شهر نیشابور.در مسجد کسی نبود.پیر چنگی آمد جلو محراب مسجد و نشست.ربابش را درآورد.پنجه ای بر آن کشید.سرش را رو به آسمان کرد و شروع به سخن گفتن با خدا کرد.خدایا!من نمی دانم چه گناهی دارم.هیچوقت به کسی بدی نکرده ام ولی حاکم مرا بد می داند.مردم مرا نمی خواهند و هیچکس به یاد من نیست.تو که به همه روزی می دهی ,تو مرا به حال خود وامگذار.جز رباب چیزی ندارم و کاری نمی دانم و مشتری هم ندارم.پس تو خود مشتری من باش.

عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم چون ندارم هیچکس با تو بسم

دنباله ...


موضوعات مرتبط: داستان

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

صفحه بندی