حکایت سیاح
زنی بر سبیل ظرافت سیاحی را گفت که این همه گِرد عالم گشتی و به هر مرز و بوم گشتی چه فایده حاصل کردی و چه تجربه به دست آوردی ؟گفت : آن جزم کردم که هرگز با زنان اُنس نگیرم تا بمیرم.به سبب آن که در ولایت ختا روزی به کارخانه نقاشی درآمدم و بر دیوار خانه او سه صورت کشیده دیدم که به غایت خوب و استادانه بود که هرگز به آن خوبی نقشی ندیده بودم.اول صورت مردی بود که سر در پیش افکنده بود و به فکر دور و دراز فرو رفته بود.دوم صورت مردی که به یک دست ریش خود می کند و به باد می داد و به دست دیگر سنگی داشت که بر سینه می زد.سوم صورت مردی بود که رقص می کرد و به نشاط اظهار خوشی می نمود از روی انبساط.و به زیر هر صورت سطری به قلم نوشته بودند.به زیرصورت اول که به فکرفرورفته بود,نوشته بودندکه این صورت مردی است که درفکرافتاده که آیازن خواهم یانخواهم!به زیرصورت دوم که ریش می کند وسنگ بر سینه می زد,نوشته بودند که این مردی است که زن خواسته وپشیمان شده.به زیرصورت سوم که رقص و نشاط می کرد نوشته بودند:این مردی است که زن طلاق داده واز بلای اوخلاص شده.
برچسب:
نویسنده: آریا احمدپور