خرید بک لینک

زنبور و مور

شیخ(ابو سعید) گفت : وقتی زنبوری به موری رسید او را دید دانه ای گندم به خانه می برد.مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته می گردانیدند.زنبورآن موررا گفت که این چه سختی و مشقت است که تو برای دانه ای بر خویشتن نهاده ای ؟ به یک دانه محقر چندین مذلت می کشی؟ بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم , بی این مشقت نصیب می گیرم.پس مور را به دکان قصابی برد.گوشت آویخته بود.زنبور در آمد از هوا و برگوشت نشست و سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد. قصاب فراز آمد و کاردی بر میان وی زد و او را به دو نیم کرد و بینداخت. زنبور بر زمین افتاد . آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و می کشید و می گفت : هر که آنجا نشیند که خواهد , چنانش کشند که نخواهد.

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 9:40

صفحه بندی