پدر مهرت همیشه در دل ماست
روز پدر بود.گلدان گل رُزی با چند غنچه و گل شکفته خریدم و برای تبریک به خانه پدر رفتیم.پس از احوالپرسی و تبریک, گل را کاشتم و پدر به عادت همیشه خود که عاشق گل و گیاه بود و نهال, مشغول آبیاری آنها شد.صدای اذان ظهر بلند شد و هر دو وضو گرفتیم, به نماز ایستادیم.او زیر سایه درختان خود و من چند قدم عقب تر درون اتاق.نمازم که تمام شد پدر را هنوز در سجده یافتم در حالی که پشت او کمی آفتاب افتاده بود.به نرمی گفتم:بابا یک خورده زودتر که پشت شما آفتاب افتاده.نگاه من بود و سکوت سنگین لحظه های دعای پدر.به گرمی دست بر پشت پدر گذاشتم و دوباره گفتم : بابا زودتر, گرمت می شود.سکوت پدر بود و انتظار غیر منتظره من.انگار کسی مرا نهیب زد.صدا زدم: بابا! بابا! با دو دست خویش شانه های پدر را به آرامی لرزاندم.پیشانی پدر بود که بر روی مهر می لغزید و سر پدر بود که از خاک بر خاک می شد.بابا تمام شده بود.حالا مادر را صدا می زدم و حرمت سجود نماز پدر را نمی شکستم که مادر آمد.به آرامی گفت : آرام باش مادر, بابا را برگردان.کنارش دو زانو نشسته بودم.قامتش را راست کردم.نه صدای تپش های قلبش شنیده می شد و نه نفس ها راه عبور جستجو می کرد.پدر لب بر هم گذاشته بود و لب از هم نمی گشود.آرامِ آرام.اشک بود و درماندگی و تکاپوی بیهوده من.چیزی را می جستم که نمی دانستم.کاری از من بر نمی آمد.حقیقت سایه سنگینی گسترده بود که پذیرفتن آن تحمل طلب می کرد , بردباری و صبوری.
پدر بگذشت ... .
2/2/1395 روز میلاد امام علی (ع)
برچسب: پدر مهرت همیشه توی دلهاست,
نویسنده: آریا احمدپور