
پدر مهرت همیشه در دل ماست روز پدر بود.گلدان گل رُزی با چند غنچه و گل شکفته خریدم و برای تبریک به خانه پدر رفتیم.پس از احوالپرسی و تبریک, گل را کاشتم و پدر به عادت همیشه خود که عاشق گل و گیاه بود و نهال, مشغول آبیاری آنها شد.صدای اذان ظهر بلند شد و هر دو وضو گرفتیم, به نماز ایستادیم.او زیر سایه درختان خود و من چند قدم عقب تر درون اتاق.نمازم که تمام شد پدر را هنوز در سجده یافتم در حالی که پشت او کمی آفتاب افتاده بود.به نرمی گفتم:بابا یک خورده زودتر که پشت شما آفتاب افتاده.نگاه من بود و سکوت سنگین لحظه های دعای پدر.به گرمی دست بر پشت پدر گذاشتم و دوباره گفتم : باب...
ادامه مطلب