
زاهدی را پادشاهی کسوتی داد فاخر و خلعتی گران مايه.دزدی آن در وی بديد,درآن طمع کرد و به وجه ارادت نزديک او رفت و گفت: می خواهم تا درصحبت تو باشم و آداب طريقت درآموزم. بدين طريق محرم شد بر وی. زندگانی برفق می کرد تا فرصتی يافت و جامه تمام ببرد. چون زاهد جامه نديد دانست که او برده ست. در طلب او روی بشهر نهاده بود، در راه برد و نخجير گذشت که جنگ می کردند، بس و ي...
ادامه مطلب
منجم منجمی را بر دار کردند.کسی در آن محل از او پرسید که این صورت را در طالع خود دیده بودی؟ گفت : رفعتی می دیدم لیکن ندانستم که بر این موضع خواهد بود....
ادامه مطلب
به نام خدا هر روز می توانید مطلب کوتاه جدیدی را مطالعه کنید. از امروز , هر دم از این باغ بری می رسد. (عزیزان, نظرات شما, محترم و حقیر را به تدوام نوشتن وامی دارد, پس لطف بفرمایید.سپاسگزارم)...
ادامه مطلب